پاسخی به منتقدان مقاله مولانا و ایران / سید حیدر بیات
۱۷ زومار, ۱۳۸۶
اشاره: مدتي قبل مقالهاي از نويسنده و محقق پرتلاش آذربايجاني، آقاي سيدحيدر بيات به نام "مولانا و ايران" منتشر شد كه عكسالعمل هاي متفاوتي را در پيداشت. مقاله مذكور در اين وبلاگ نيز منتشر گرديد كه آقاي بيات خود اقدام به جوابگويي منتقدان مقاله مذكور نمودند. مقاله حاضر در واقع پاسخي است كه آقاي بيات به منتقدين آن مقاله در وبلاگ خودشان "آلمایولو" و سايت "صبحانه" دادهاند.
___________________________________________________________________
در رابطه با نظراتی که به مقاله مولانا و ایران نوشته شد و برخی از آنها خالی از توهین نبود چند چیز را باید تذکر داد.
اول نسب و زبان حضرت مولاناست. میدانیم که مولانا بلخی است. ابن خلدون پدر جامعه شناسی جهان که تقریبا معاصر مولاناست در مورد بلخ مینویسد: مدینة بلخ کان کرسی مملکت الترک: بلخ کرسی و مرکز مملکت ترک است. (ابن خلدون ج ۲ ص ۶۲، احیاء التراث العربی، بیروت لبنان)
و مدتها قبل از آن صاحب فارسنامه ناصری در توجیه فارسی نویسی خود مینویسد: بنده را تربیت پارسی است اگر چه بلخی نژاد است (فارسنامه، ص ۲، چاپ جلال الدین تهرانی، ۱۳۱۲، تهران). همانگونه که معلوم میشود بلخ از دیرزمان شهر ترکها بوده و به مرور زمان فارس زبانها نیز در آن سکنی گزیده اند چنانکه امروزه استاد واصف باختری یکی از پارسیگویان بزرگ معاصر افغانستان منسوب به آنجاست. البته از نژاد ایشان چیزی نمیدانم.
مسئله دوم اشعار ترکی مولاناست که اگر چه اندک هستند اما به تمامی مهر و نشان ترکی خراسانی را دارند که رگه هایی از ترکی جغتایی نیز در آن دیده میشود.
مسئله سوم اساتید مولانا هستند که همانگونه که در یادداشتی به نام «از خاستگاه دانشمندان تا خاستگاه سوپوران» در مورد شهر سجاس نوشتهام، اساتید معنوی مولانا که مولانا مرده ریگ تصوف را از آنها به ارث برده است یعنی شمس تبریزی و رکن الدین سجاسی هر دو آذربایجانی و ترک بوده اند.
اما مسئله اصلی همان ملیت مولاناست. درست است که مولانا متعلق به تمامی دنیاست و ماخدای نکرده قصد شعوبی گری و ایجاد تفرقه نداریم. اما همانگونه که میدانید با اعلام شدن امسال به سال مولانا از سوی یونسکو با پیشنهاد ترکیه موجب شد که در ایران سرو صداهای بسیاری انجام شود و توهینهای بسیاری به ترکیه و ترکها صورت گیرد. این مقاله در جواب این توهینها نوشته شده بود. از هزار سال پیش که فردوسی توهین به ترکها را شروع کرد هنوز هم متاسفانه این توهینها ادامه دارد که نمونه بسیار کوچک آن در سایت صبحانه دیده شد.
به هرحال اشعار ترکی مولانا در دست است و ماخذ تاریخی مربوط به شهر بلخ نیز همانطور. و البته هزاران سند توهین به ترکها نیز، و طبیعی است که در جهان آینده که مبتنی بر علم و اخلاق خواهد بود همه این اسناد از سوی ملت های مختلف بررسی و قضاوت خواهد شد.
در مورد واژه آذری هم باید گفت تا قبل از احمد کسروی کسی از این واژه مجعول چیزی نمیدانست و نگارنده که در یکی از روستاهای بین زنجان میانه به دنیا آمده ام تا قبل از بیست سالگی و آمدن به فارسستان این واژه را نشنیده بودم. علاوه بر آن تمام متون مربوط به ترکهای ایرانی از تحفه سامی، عقاید اولیاء سبعه، دیوان حکیم هیدجی و دیوان تیلیم خان همه و همه از ترک بودن ما صحبت کرده اند و واژه آذری در آنها وجود ندارد و در نهایت مهمتر از همه اینها خود ما هستیم که تصمیم میگیریم خودمان را با چه عنوانی بشناسانیم. تظاهرات ملیونی سال گذشته استانهای آذربایجان که همه با شعار «هارای هارای من ترکم» به میدان آمدند برای پایان بخشیدن به این مغلطه ها کافی به نظر میرسد
با تشکر از شما و خوانندگان سایت صبحانه
سید حیدر بیات
لینکهای مرتبط
مقاله مولانا و ایران در" آلما يولو"
مقاله مولانا و ایران در" گونئي آذربايجان"
بعد التحریر: علاقه مندان به بحث فوق می توانند اصل مقاله ونظرات جدید در مورد آن را در وبلاگ آلما یولو و با لینک زیر پیگیری نمایند.
روز نهم شهریور ماه سال 1347
صمد بهرنگی
در اثر توطئه مزدوران ساواک همچون ماهی سیاه کوچکی بسوی خزر جاری شد
آذربایجان دردانه اش را به امانت به آراز سپرد

قوربانيمي قبول ائيله آراز!
زنداني شهرشتاني! / علی محمد بیانی
به نقل از آلما یولو
با ياد دوستان زنداني و همشهريان بي دفاع(سعيد ،جليل ،بهروز و…..)
از زماني كه ما و پدران و مادرانمان چشم باز كرده ايم ؛شهرستاني بوده¬ايم.شهرستاني بودن به معني جغرافيايي آن نيست؛بلكه شهرستاني بودن در اين قسمت از خاك به معني درجه ۲ بودن و غير قابل اعتنا بودن است؛ به معني پيرو بودن، به معني ذيل بودن و خيلي چيز هاي ديگر است.
فرقي نمي كند؛اهل كدام شهرستان باشي ،شمالي، جنوبي،شرقي يا غربي.تا وقتي كه خودتي و رنگي از بوم و خاك خودت را بر جبين داري؛ داخل آدم حسابت نمي كنند.تو بايد چشم به راه و گوش به زنگ باشي ،تا از مركز برايت الگوهاي زباني ،موسيقي لباس،معماري ،زبان مخفي، آرايش،حزب،مطبوعه ،انديشه،جهان بيني و ايدئولوژي،خوراك، پوشاك و….برسد تا تو بر اساس آن خود شهرستاني ات را تنظيم كني.
تو يك شهرستاني هستي.حتي اگر نابغه هم باشي فقط در چهار چوبي كه ما برايت ترسيم مي كنيم بايد نبوغت را به نمايش بگذاري؛تازه در اين صورت باز هم تو يك شهرستاني هستي كه تصادفا چيزي سرت مي شود.سياسي هم كه باشي بايد مطيع حضرات مركز نشين باشي و افادات و افاضات آنها را در شهرستان خودت اجرا كني.اگر مدير هم شدي بايد پادوي يك كارشناس مفنگي مركز باشي.اگر روزنامه نگار هم شدي بايدچشم و گوشت به نويسندگان مثلا روشنفكر مركز باشد؛ تا ببيني آنها چگونه تو را تعريف و تحليل مي كنند؛ تا تو هم بر همان اس و اساس خودت و مردمت را تحليل كني.شاعر هم كه شدي باز هم حق نداري شاعر ملت خودت باشي ،بايد راه و رسم و زبان شاعري را هم از مركز نشينان ياد بگيري.تو هر چيزي و هر كسي باشي بايد خودت را از چشم مركز نشينان تماشا كني، چرا كه فقط يك پنجره براي تماشا تعبيه كرده اند. در زندگي عادي هم تو چشم به مركز داري؛ مثلا بايد كارت سوخت و كارت عابر بانكت هم از مركز صادر شود، حتي او بايد بگويد تو مي تواني چند ليتر بنزين مصرف كني. فرهنگ، جغرافيا و آب و هواي تو براي خودت ارزش دارد، بايد من بگويم كي به سر كار برو و كي مدرسه هايت را باز و كي تعطيل كن.مركز نشين بر اساس تو برنامه ريزي نمي كند؛ او خود فراتر از همه چيز است.او چون در پايتخت ترافيك دارد، بايد در فلان شهرك يك استان محروم هم برنامه هاي ترافيكي مركز را اجرا كند. او تشخيص مي دهد تو كي به اداره بروي و كي تعطيل شوي. او مي گويد بودجه خودت را كجا و چگونه بايد خرج كني.او تشخيص مي دهدبقال سر كوچه ات چقدر ماليات بدهد.او تشخيص مي دهدكه نام زبان مادري تو مثلا آذري باشد نه تركي. مثلا نامت پژمان(پژمرده) باشد نه ياشار(جاويدان).
مثلا تو كورش باشي اما ارسلان نباشي. داريوش باشي اما توغرول نباشي. شيما باشي اما ساراي نباشي…..
اما اي دوست من! تو هنوز شهرستاني بودن را قبول نداري، تو هنوز ذيليت و زير مجموعه يك فرهنگ ديگر بودن را قبول نداري. چون تو معتقدي وقتي كه براي خودت يك زبان موسيقايي،يك ادبيات قوي و پويا ، يك موسيقي طبيعي و سالم، يك ملت مستعد و فرهيخته،يك ميراث ديني – فرهنگي آرامبخش ، يك جغرافياي زيبا و زنده و يك فولكلور بي نظير و بالنده داري ديگر چه نيازي به واردات كوكورانه ماسكهاي فرهنگي ديگران است.
تو مي خواهي خودت باشي و زندگي ات سرشار از خوديت باشد .تو دوست نداري؛ بازيگر يك نمايش مستهجن مقلدانه باشي.تو نفاق و چند رويي را نمي پسندي.به اين خاطر زندگي ات را آلوده به اداهاو اطوارهاي مد پرستانه انسانهاي رواني و بيماران اجتماعي نمي كني.
اگر چه احتمال دارد به بنجل¬هاي بازار مصرف و سرمايه محتاج باشي ؛اما هرگز به فرهنگ و زبان اين بازار سود محورو منفعت پرست محتاج نيستي. تو عالم معنايي را درك كرده¬اي كه متاسفانه دنيادوستان از آن بسيار بي خبرند.
تو اينها را مي گويي؛و چون شهرستاني هستي بايد جواب بدهي كه چرا اينگونه فكر مي كني؟تو نبايد به خودت فكر كني ؛تو بايد منتظر بخشنامه من باشي تا من بگويمت كه چگونه بينديش و چگونه عمل كن.اگر بر مواضع خودت پا فشاري مي كني ؛و زيادي اعتماد به نفس داري پس بيا برو داخل كه خطرناكي.
• چون تو كسي را نداري كه وابسته به رانت قدرت و رانت سرمايه باشد؛ بنا براين تا وقتي من صلاح مي دانم بايد در انفرادي بماني.تو يك شهرستاني هستي ،تو فقط يك شناسنامه قرمز رنگي ، مواظبش باش تا در مواقع لزوم مثل كوپن گرفتن و يا انتخابات از آن بهره برداري كني.

